جووونی
درباره وبلاگ


سلام ب جووونای امروزی مثه خودم.اینجا همه چی آزاده.از هر چی بخواین مینویسیم.اگه مطلبی ام دارین ک دوس دارین دوستاتون بخونن بذارین واسم تو نظرات ب اسم خودتون میذارم اینجا.ب کمک هم اینجا رو میترکونیم از مطلب.تا چشه حسوداش درآد.فدای نگاهتون.فرشته کوجولو...

پيوندها
متفاوت ترين وبلاگ عكس
باران پاييزي
سایه سکوت
ردیاب ماشین
جلوپنجره اریو
اریو زوتی z300
ازدواج موقت
جلو پنجره ایکس 60
امن ترین درگاه پرداخت اینترنتی

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان جووونی و آدرس fre6te.kojolo.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.









ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 13
بازدید دیروز : 17
بازدید هفته : 106
بازدید ماه : 193
بازدید کل : 193
تعداد مطالب : 53
تعداد نظرات : 45
تعداد آنلاین : 1

نويسندگان
فرشته کوچولو

آخرین مطالب
<-PostTitle->


 
دو شنبه 2 مرداد 1391برچسب:, :: 19:27 :: نويسنده : فرشته کوچولو

 

     
 

قدر اهل درد صاحب درد مى‏داند كه چيست
مرد صاحب درد، درد مرد، مى‏داند كه چيست


هر زمان در مجمعى گردى چه دانى حال ما
حال تنهاگرد، تنهاگرد مى‏داند كه چيست


رنج آنهايى كه تخم آرزويى كِشته‏اند
آنكه نخل حسرتى پرورد مى‏داند كه چيست



آتش سردى كه بگدازد درون سنگ را
هر كه را بوده است آه سرد مى‏داند كه چيست


بازى عشق است كاينجا عاقلان در ششدرند
عقل كى منصوبه اين نرد مى‏داند كه چيست


قطره‏اى از باده عشق است صد درياى زهر
هر كه يك پيمانه زين مى‏خورد مى‏داند كه چيست


پي نوشت:

هر كسى نمى‏تواند درد عشق را درك كند مگر اينكه خودش صاحب درد شود، همان‏گونه كه حال تنهاگرد را تنهاگرد مى‏داند كه چيست، آتش سردى كه درون سنگ را بگدازد كسى مى‏داند كه داراى آه سرد بوده باشد، بازى عشق را عقل در نمى‏يابد، بايد باده عشق را نوشيد و هر كس يك پيمانه از باده عشق را بنوشد مى‏تواند عشق را و صد درياى زهر آن را درك كند. پس بايد عاشق بود تا درد عشق را درك نمود.

 




 

 
دو شنبه 2 مرداد 1391برچسب:, :: 19:25 :: نويسنده : فرشته کوچولو

 
صفحات زندگی آدما تا یه جایی سفیده...

بدون هیچ حرفی وکلمه ای...

درست مثل کاغذ سفیدی میمونه که جلوت روی میز میذاری،وساعت ها بهش خیره میشی تا بالاخره داستانتو شروع میکنی......

مهم نیست که کی مینویسی..... و چقدر مینویسی....

مهم اینکه بالاخره بنویسی....

وچه خوشبختن آدمایی که صفحات زندگیشون

خیلی زود...

از کلمات

پر میشه..........!

 

 
دو شنبه 2 مرداد 1391برچسب:, :: 19:23 :: نويسنده : فرشته کوچولو

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟

بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟



نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟



عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟



نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟



وه که با این عمر های کوته بی اعتبار

این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟



آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند

درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟



شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟



بی مونس و تنها چرا ؟

تنها چرا ؟ حالا چرا

 
دو شنبه 2 مرداد 1391برچسب:, :: 19:21 :: نويسنده : فرشته کوچولو

باز امشب ای ستاره تابان نیامدی

باز ای سپیده شب هجران نیامدی

شمعم شکفته بود که خندد به روی تو

افسوس ای شکوفه خندان نیامدی

زندانی تو بودم و مهتاب من چرا

باز امشب از دریچه زندان نیامدی

با ما سر چه داشتی ای تیره شب که باز

چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی

شعر من از زبان تو خوش صید دل کند

افسوس ای غزال غزل خوان نیامدی

گفتم به خوان عشق شدم میزبان ماه

نامهربان من تو که مهمان نیامدی

خوان شکر به خون جگر دست می دهد

مهمان من چرا به سر خوان نیامدی

نشناختی فغان دل رهگذر که دوش

ای ماه قصر بر لب ایوان نیامدی

گیتی متاع چون منش آید گران به دست

اما تو هم به دست من ارزان نیامدی

صبرم ندیده ای که چه زورق شکسته ایست

ای تخته ام سپرده به طوفان نیامدی

در طبع شهریار خزان شد بهار عشق

زیرا تو خرمن گل و ریحان نیامدی

 
دو شنبه 2 مرداد 1391برچسب:, :: 18:23 :: نويسنده : فرشته کوچولو


خواهش میکنم ، بی حوصلگی هایم را ببخش ، بدخلقی هایم را فراموش کن ، بی اعتنایی هایم را جدی نگیر ، در عوض من هم تو را می بخشم که مسبب همه ی اینهایی

 
دو شنبه 2 مرداد 1391برچسب:, :: 18:17 :: نويسنده : فرشته کوچولو

دروغگـــــــــــو دشمن خداستـــــــ
قربونت برم خدا ،
چقدر دشمن داری

تنهـــایــی،
با همـــه ی درد هــــایش،
بهتــــر از با تــــو بودن است
با همــــه ی بی محلـــی هـــایت

 
دو شنبه 2 مرداد 1391برچسب:, :: 17:32 :: نويسنده : فرشته کوچولو

تو اگر مال من نشدی ... حتما بهترین نبودی
چون همیشه بهترین ها برای من بودن و هستن

همه را صدا زدم جز خدا . . . !
هیچ کس جوابم را نداد جز خدا . . . !

چقدر دلـ ـم هوایـ ـت را می کند
حالا کـه دیـ ـگر هـوایم را نداری...!
لعنتـــــــ به آن روزی
کــــه
این روزهــا را در پی دارد

آن هائی که حرف برای ِ گفتن کم دارند
درد برای ِ نگفتن زیاد دارند ...

از خانه که می آیی یک دستمال سفید
پاکتی سیگار ، گزیده شعر فروغ و تحملی طولانی بیاور
احتمال گریستن ما بسیار است ...

در اتاقي كه به اندازه يك تنهايي است
دل من
كه به اندازه عشق است
به بهانه‌هاي ساده خوشبختي خود مي‌نگرد .

 
دو شنبه 2 مرداد 1391برچسب:, :: 16:20 :: نويسنده : فرشته کوچولو

ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿  بسترم صدف خالی یک تنهایی است و تو چون مروارید گردن آویز کسان دیگری ... ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿

 
دو شنبه 2 مرداد 1391برچسب:, :: 16:1 :: نويسنده : فرشته کوچولو

برای تو زندگی میکنم ، به عشق تو زنده هستم ، اگر نباشی دیگر نیستم

تویی که بودنت به من همه چیز میدهد، هر جا بروی دلم به دنبال تو میرود

عشق تو ، حضور تو ، به من نفس میدهد هوای بودنت

این دیگر اولین و آخرین بار است که دل بستم

نه به انتظار شکستم ، نه منتظر کسی دیگر هستم

تو در قلبمی و تنها نیستی ، تو مال منی و همه زندگی ام هستی

همین که احساس کنم تو را دارم ، قلبم تند تند میتپد

به عشق تو میگذرد روزهای زندگی ام

به عشق تو می تابد خورشید زندگی ام

به عشق تو آن پرنده میخواند آواز زندگی ام

و

این است آغاز زندگی ام ، گذشته ها گذشته ، با تو آغاز کردم و با تو میمیرم

به هوای تو آمدن در این هوای عاشقانه چه دلنشین است

به هوای تو دلتنگ شدن و اشک ریختن کار همیشگی من است

بودنم به عشق بودن تو است ، اگر اینجا نشسته ام به عشق این انتظار است

در انتظار توام ، تا فردا ، تا هر زمان که بخواهی چشم به راه آمدن توام

خسته نمیشود چشمهایم از این انتظار ، میمانم و میمانم از این خزان تا پایان بهار

تا تو بیایی و او که به انتظارش نشستم را ببینم

تا چشمهایت را ببینم و دنیای زیبایم را در آغوش بگیرم

نمیتوان از تو گذشت ، به خدا نمیتوان چشم بر روی چشمهایت بست

بگذار تو را ببینم ، تا آخرین لحظه ، تا آخرین حد نفسهایم

نمیگویم که مرا تنها نگذار ، تو در قلبمی و هیچگاه تنها نمیمانم ، نمیگویم همیشه بمان

تا زمانی که هستی من نیز میمانم ، اگر روزی بروی ، دنیا را زیر پا میگذارم

نمیگویم تنها تو در قلبمی، نیازی به گفتنش نیست آنگاه که تو همان قلبمی

قلبی که تنها تپشهایش برای تو است

زنده ماندن من به شرط تپشهای این قلب نیست ، به عشق بودن تو است !


 

 
دو شنبه 2 مرداد 1391برچسب:, :: 15:59 :: نويسنده : فرشته کوچولو

 

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

 بفهمی زندگی بی عشق نازیباست

دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی

به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی

بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها

 

دعایت می کنم، در آسمان سینه ات

خورشید مهری رخ بتاباند

دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی

بیابد راه چشمت را

سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر

 

دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی

با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را

دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا

تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری

و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد

مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی

 

دعایت می کنم، روزی بفهمی

گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است

دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد

با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست

شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا

بخوانی خالق خود را

اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور

ببوسی سجده گاه خالق خود را

 

دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی

پیدا شوی در او

دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و

با او بگویی:

بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست

دعایت می کنم، روزی

نسیمی خوشه اندیشه ات را

گرد و خاک غم بروباند

کلام گرم محبوبی

تو را عاشق کند بر نور

 

دعایت می کنم،  وقتی به دریا می رسی

با موج های آبی دریا به رقص آیی

و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی

بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی

لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی

به کام پرعطش، یک جرعه ی آبی بنوشانی

 

دعایت می کنم، روزی بفهمی

در میان هستی بی انتها باید تو می بودی

بیابی جای خود را در میان نقشه ی دنیا

برایت آرزو دارم

که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو

اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد

 

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

بگیرد آن زبانت

دست و پایت گم شود

رخساره ات گلگون شود

آهسته زیر لب بگویی، آمدم

به هنگام سلام گرم محبوبت

و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را

ندانی کیستی

معشوق ِعاشق؟

عاشق ِمعشوق؟

آری، بگویی هیچ کس

دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی

ببندی کوله بارت را

تو را در لحظه های روشن با او

دعایت می کنم ای مهربان همراه...